آه ای مرد که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای؟
هیچ میدانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟
هیچ میدانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم؟
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان تو را جویم به کام
خلوتی میخواهم و آغوش تو
خلوتی میخواهم ولبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده هستی دهم
بستری میخواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب تو را مستی دهم
آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
(فروغ فرخزاد)
سلام رنگی خوبی خوبم (کمی) میگم این شعر فروغ رو خیلی کم دوس دار م میگم (تکیه گاهی میخواهم کوچکتر از خدا بزرگتر از شیر
)
از این شکلک خیلی خوشم میاد
salam aji joonam...che webe khoshgelo nazy dary...
be webe manam sar bezan o age dost dashty bego ta linket konam.
boooooooooooooooooooooooooooos
female-pilot.mihanblog.com
خیلی قشنگه مثل بقیه اشعارت!
عشق را گویم مرا تصویر کن ... هستم آدم پس مرا تدبیر کن .... عشق گوید من چه سان گویم تورا ... مرده ای یک زنده احساسی بیار