شـآپـَرَ ڪـــــــِ سَـبــز ِ قـَــفــَســــــــے

ღشبے از درد فراقش رو به میخانـہ نمودم دیدم ازبخت سیا ـہـم در میخانـہ ببستـہღ

✘✔مادر ...✘✔

نه می خندیدی نه گریه میکردی...

احساست را گرفته بودند  . . . . انگار

نه . . . بی احساس بی احساس هم نبودی....خوابت می آمد . . . . . . انگار

اعصابم خورد شد. . . نگاه نگاه نگاه...نه شکلک نه زبان نه چشمک....هیچ یک تاثیری در عوض شدن حالت صورتت نداشت....فقط نگاه کردن یاد گرفته بودی  . . . . . . انگار

نه تقلای من....نه تقلای مرد کنار دستی ام....فایده ای نداشت....گیج دوران کودکی خویش....مریض بودی . . . . . . انگار

تنها آرزوی بزرگت.....بزرگ شدن نبود....یک خواب راحت...در آغوش گرم مادر بود....در آن لحظه . . . . . . انگار

به آرزویت رسیدی یا نه . . نمیدانم...می دانم که آغوش گرم مادر داشتی...خواب را. . .  .نمیدانم.....اما این را خوب میدانم....همین آغوش گرم...می ارزد به هزار خواب بدون گرمای عشق مادر . . . . . .
پ.ن: بیمارستان شفا اهواز,بخش کودکان سرطانی,کودک 1 ساله در آغوش مادر

(آزفنداک فراواک - کپی ممنوووع)

Design By : Pichak